اين آقای ميم: در پس آنچه می نويسد تا درس ادب و روشنفکری به ديگران بدهد خودنمايی عجيبی، که رقت آور است، را پنهان می کند. من يکی دو نکته به اين نوع آقايان می گويم:
اولا اگر شما از داريوش فاضل تر هستيد لابد اين را هم می دانيد که آنکه فاضل تر است صبورتر است. چون صبر و قرار در شما نمی بينم گمان می برم جوانی هستيد همسن و سال داريوش منتها کم خوانده ای با ادعای حق به جانب بودن يا پرخوانده سرگشته ای که فکر می کند علامه شده. داريوش در سلوک آموختن است و از نظر خواننده ای مثل من هميشه پيش رفته است و پيداست که باز هم می رود.
ثانيا اگر شما فاضل تر از داريوش می بوديد می دانستيد که جهان فراخ است و آدمی بسيار و حتی فاضلان هم مانند هم نيستند و انگاه نمی آمديد يقه کسی را بگيريد که چرا از عينک و هديه و پختن مرغ و چه و چه می نويسد و انرا نشانه بی فضلی بگيريد و کسان را به نامهايی که لايق خودتان هست بناميد. آخر هر مقامی را سخنی است و همه مقامها هم مقام سخن جد نيست. گذشته از آن هيچ کس که با سلاح تحقير و توهين می آيد از فضل بهره ای نبرده است. يا اگر برده جز جانش را نفرسوده است. اگر از فضل بهره نداريد قيافه حق به جانب نگيريد و به ديگران درس ادب ندهيد.
ثالثا اگر شما اهل فضل بوديد به مردم احترام می گذاشتيد. من می پذيرم که ادب هميشه خجول و رام و خنثی نيست ولی برادر پررويی و تندخويی و تمسخر و يقه چسبيدن و بی وجه و پشت نام نهان پنهان شدن و ناز فروختن به جهان هم ادب نيست.
خلاصه کنم برادر! دوره اين کن و آن مکن گذشته است. از اصحاب اقتدار آشکار در علم و سياست حتی چه رسد به شما که پنهان می آييد و خنجر می کشيد و اصلا به دل آزاری برخاسته ايد.
يکبار ديگر نوشته های خود را در همين کامنتها بخوانيد مثل هر خواننده ديگری پی خواهيد برد که چقدر از سر کينه و حسادت و بدخواهی و بی انصافی نوشته شده اند و چقدر پر مدعايند و چقدر خود را محور خوب و بد جهان می پندارند و ديگر و ديگر ها. فکر نمی کنيد کسی که چنين عيوبی در خود جمع آورده بهتر آنکه به علاج خويش بپردازد تا نسخه پيچی برای ديگران؟
پناه به خدا می بريم از حاسدان و کين توزان و نقابداران.
مهدی سيبستانی
اين آقای ميم: در پس آنچه می نويسد تا درس ادب و روشنفکری به ديگران بدهد خودنمايی عجيبی، که رقت آور است، را پنهان می کند. من يکی دو نکته به اين نوع آقايان می گويم:
اولا اگر شما از داريوش فاضل تر هستيد لابد اين را هم می دانيد که آنکه فاضل تر است صبورتر است. چون صبر و قرار در شما نمی بينم گمان می برم جوانی هستيد همسن و سال داريوش منتها کم خوانده ای با ادعای حق به جانب بودن يا پرخوانده سرگشته ای که فکر می کند علامه شده. داريوش در سلوک آموختن است و از نظر خواننده ای مثل من هميشه پيش رفته است و پيداست که باز هم می رود.
ثانيا اگر شما فاضل تر از داريوش می بوديد می دانستيد که جهان فراخ است و آدمی بسيار و حتی فاضلان هم مانند هم نيستند و انگاه نمی آمديد يقه کسی را بگيريد که چرا از عينک و هديه و پختن مرغ و چه و چه می نويسد و انرا نشانه بی فضلی بگيريد و کسان را به نامهايی که لايق خودتان هست بناميد. آخر هر مقامی را سخنی است و همه مقامها هم مقام سخن جد نيست. گذشته از آن هيچ کس که با سلاح تحقير و توهين می آيد از فضل بهره ای نبرده است. يا اگر برده جز جانش را نفرسوده است. اگر از فضل بهره نداريد قيافه حق به جانب نگيريد و به ديگران درس ادب ندهيد.
ثالثا اگر شما اهل فضل بوديد به مردم احترام می گذاشتيد. من می پذيرم که ادب هميشه خجول و رام و خنثی نيست ولی برادر پررويی و تندخويی و تمسخر و يقه چسبيدن و بی وجه و پشت نام نهان پنهان شدن و ناز فروختن به جهان هم ادب نيست.
خلاصه کنم برادر! دوره اين کن و آن مکن گذشته است. از اصحاب اقتدار آشکار در علم و سياست حتی چه رسد به شما که پنهان می آييد و خنجر می کشيد و اصلا به دل آزاری برخاسته ايد.
يکبار ديگر نوشته های خود را در همين کامنتها بخوانيد مثل هر خواننده ديگری پی خواهيد برد که چقدر از سر کينه و حسادت و بدخواهی و بی انصافی نوشته شده اند و چقدر پر مدعايند و چقدر خود را محور خوب و بد جهان می پندارند و ديگر و ديگر ها. فکر نمی کنيد کسی که چنين عيوبی در خود جمع آورده بهتر آنکه به علاج خويش بپردازد تا نسخه پيچی برای ديگران؟
پناه به خدا می بريم از حاسدان و کين توزان و نقابداران.
مهدی سيبستانی
چگونه . . . بخوانيم؟
آيا نامهای که خطاب به معروفی نوشته شده بود، برای شما آشنا نيست؟
برخيز به خون دل وضويی بکنيم
در آب ترانه شستوشويی بکنيم
عمر اندک و فرصت خموشی بسيار
تلخ است سکوت، گفتوگويی بکنيم
مي بيني ..؟بي اصولي يعني همين!! و بي اصولي اين بلا را سر آدم مي آورد و بي اصولي آدم را كم حافظه مي كند !!. شعر امين پور را در بلاگ مي گذارد ، كه ميل به گفتگو بر مي انگيزد و در يادداشت بعدي مخاطب را به سكوت !!!!!! دعوت مي كند ! بي اصولي و باري بهر جهت و هردمبيلي ...كالبد برازنده تر از اين ندارد !
اين را كه ديگر بايد ياد گرفته باشيد ، در اين حول و حوالي ،كه پنجره را بستن و چشم بر چيزها بستن ،چيزي را حل نمي كند . آن برشت رحمه ا..گفته كه آن كه نمي داند نادان است ،اما آن كه مي داند ( مي بيند ) و نمي گويد ،تبهكار است ! ...اين ( خوشت نمي آيد ...برو و مرا رها كن ، ) از همان علماي ينگه دنيايي آموخته ايد لابد.... آدمي بويژه از نوع شرافتمند اش ،مداخله جو ست و غير ساكت .....اين را كه ديگر بايد بفهميد .
هر کس هم که وبلاگ مینويسد بر حسب ظرفيت خود، توقعات، ديدگاه و اصول خودش مطلب مینويسد که شايد جاهايی شديداً با گفتههای خودش متناقض باشد. به گمان من هيچ حرجی بر چنين نوشتاری نيست.( داريوش .م )...... خب ما هم همين را مي گوئيم . و ضمنا مي گوئيم .اين چه جور اصولي!!!!! ست كه نوشته هاي مبتني بر آن شديدا با هم تناقض بهم مي رسانند؟ تا آنجا كه من مي فهمم به اين ميگويند بي اصولي يا دست بالا اصول متغير هردمبيل متلون باري بهر جهت !!! و آن ادب كه از نام برده ايد كه نمي دانم از جنس مرال است و يا اتيك ، بعله آن نوع ادب مؤدب خجول رام و خنثي را بيشتر در نحوه حرف زدن مناشه امير و راديو اسرائيل خواهيد يافت . ادب به اعتبار عام ،يعني كسي را به صرف كمي تند نوشتن چند پيام ، بي ادب نخواندن ! گرچه پدر جان ..تو كه شمع نبيني ،به شمع چه بيني ! برو و بكار بساط سايه فروشي و جان كين فروشي ات برس كه ديگر مرا از كوره بدر بردي با اينهمه طرهات و جزع فزع هاي جوجه روشنفكري ات ... به گردن و ذمه خودت اين از خود بدر شدن من ،كه بد جوري دنيا را فراخ و بي در و پيكر و محل حال و صفا كردن خود و امثال خودت گرفته اي ..برو پدر جان ...الله معك !
برای آقا يا خانم م مینويسم که از گذاشتن نام و آدرس درست و آشکار کردن هويت خود هميشه طفره میرود:
دوست عزيز! بارها گفتهام که مجبور نيستيد حتماً اين صفحه را بخوانيد. آن علامت ضربدر گوشهی سمت راست بالای صفحه مخصوصاً برای افرادی مثل شما درست شده است. ببنديد و خلاص تا خون دل هم نخوريد از خواندن مطالب «بساط ملکوک» ما به زعم شما! ما هنوز نفهميديم بساط مريد و مرادی ما کجاست؟ اگر شما از طنزهای ملکوت دل خونی داريد، نخوانيد برادر/خواهر جان! چرا جانتان را بيهوده خراش میدهيد؟ اگر سخنان ما هرز و لغو باشد، کسی نمیخواندشان و تمام. اينقدر میدانيم که بلندگو برنداشتهايم در خانهی حضرتعالی حراج معرفت بگذاريم (چنان که شما بر ديوار خانهی ما تابلوی تبليغات دانش قلمی و جدلی بر پا کردهايد)! بگذاريد ما در توهمات خود غوطهور باشيم و شما به نقد جدی و انديشمندانه و معرفتشناسانهی سرشار از حکمت خود بپردازيد. باشد که مريدانی (که ما هيچ وقت نداشتيم و نمیخواهيم داشته باشيم) نصيب شما شوند. ما با تو نداريم سخن، خیر و . . . ملامت!
حضرت !هرچه هم كه مرده ( مريدان ) ريز و درشت و اتفاقا اين اواخر كم شده اتان از فضل و درجات حقيقي و مجازي بنويسند باز هم اين عيب سركار را پوشيدن نمي توانند كه طاقت حرف و نقد جدي نداريد و دل به تمجيد خوش مي داريد . و اما.... هرز و لغو و مبتذل آن مي نويسد كه ماجراي مرغ پختن خود و بانو را و نيز ماجراي عينك خريدن هديه ازدواج و و ايضا غم هاي شخصيه و شرح سرسراهاي دانشگاه مربوطه و كرشمه كاري هاي خصوصي را مي نويسد و در عين حال ذكر كرامات مي كند وعكس مكش مرگ ما با سايه منتشر مي كند كه من آنم كه رستم بود ...و با گنده گوئي مي قرمايد كه مدتها بوده مي خواسته كه آشوري را به شور آورد تا به ملكوت بيايد و......نه حضرت ...به زبان مودب نوشتم كه مبادا گمان كني كه اين بساط ملكوك كه گسترده اي آن ابعاد دارد كه مي پنداري ...آنچه من نوشته ام تكاني ست به بيدار شدن ات كه ظاهرا ديري ست كه بر پشت اسب چوبين خفته اي و خرو پف مي نويسي ...اگر مي خواهي غمناله هاي دبيرستاني بنويسي....بنويس ، فقط جمع كن اين بساط روشنفكري ارزان مبتني بر كلمات ادبيه را ....ضمنا اينتر نت آنطور ها هم كه مي پنداري بيدر كجا نيست....كه هر كه خواست لاف ملك و ملكوت بزند و مريد جمع كند و ادعاي مالكيت ارض ملكوت كند و پس از چند ماهي كه سوات ادبي اش تمام شد ..راجع به عينك خريدن براي عيال اش سر قلم رود . و آخر اينكه من آنها كه نوشتم براي شما بود و خطاب به شخص شما و همين كه يك بار بخوانيد كار انجام يافته است و به نظر من حتما هم پاكشان بايد كرد .فقط اين يك يادداشت را بگذاريد بماند تا حد رواداري خود و بلوغ اينتر نتي خود نشان داده باشيد ...
«بدون شرح........
پيش از اين مفصل درباره ی اين غزل نوشته بودم، که چقدر دوستش دارم و سعدی را چرا دوست نمیدارم.
ساغر 23:33 | (2) نظر
اين متن ترانهی صفحه است که Dido آن را خوانده است و من بسيار دوستش میدارم ... بسيار
ساغر 00:55 | (2) نظر
ملکوت، ناسوت، لاهوت، برهوت، هپروت* ...
شرح بدون شرح....اين دو نظر كه ملاحظه مي فرمائيد از كسي ست كه شش ماهي ست به ملك سليمان آمده ! آرام آرام علائم استفرانگ ازقلمريزيده هاي ايشان دريافت همي شود.
باش تا صبح دولتش بدمد // كاين هنوز از نتايج سحر ( سفر ) است.
هيهات .....و دريغا از نسلي كه غوره نشده درد شراب مي فروشد ! يا خيال مي كند كه مي فروشد يا مي خرند ......
«از قياس ات خنده ( گريه ) آمد خلق را ......... بسيار چيزها هستند كه ارزش و ارج شان بسيار بسا بيش از آن است كه ادويه شوخي بيمزه اي شوند ، در مورد موضوعي بيمزه تر ! حد خود بدانيد ....اين جمله و از اين دست جمله ها بسا بزرگتر از شما را زير وقار و سهمناكي خود خاكسار كرده اند.... ..و پس حد خود بدانيد ....در حول و حوش شيفتگي همان كيف بنفش و كيف كش مربوطه اش بپلكيد شايسته تر است . دور و بر اين جمله ها هم اگر گذارتان افتاد .....به ادب و تواضع بگذريد.......! هر چند از آن كه (مرده گي در آب ) را به ( آرزوي آب) ترجيح مي دهد ، چه توقعي .
«پس اينجا ملك سليمان است و ما نمي دانستيم !!! في الواقع كه همچون غمي و ملالي ، چنين راهنمايي و راه برونشدي را درخور است ! راه حل تان ، مرا به ياد داستان آن شاه كوچك فرانسوي انداخت كه ... چون موكب ملوكانه اش از ميان گرسنگان مي گذشت و فرياد و واواي جوع خلق بشنيد ، از احوال و سبب و چون و چند ما جرا بپرسيد ، گفتندش كه نان ندارند تا بخورند ،تسخر زد و گفت اي جان ..... شيريني مرغوبي بايد كه فراهم كرد ، اين اباله ، ظاهرا نه تنها نان بلكه عقل هم ندارند ؟ ...نان نيست كه نيست ...خب شيريني بخورند ! كذا .....ملك سليمان و .... راه حل هاي نادره و انفاس صادره از مناطق حاره !
«اگر اين شرح كشاف را نمي نوشتيد بشريت چه كم مي داشت ؟ گاهي نه نبشتن هم سالم تر است و هم محترمانه تر !
خوب شد رقم دقيق خرج شده را براي ثبت در تاريخ فرهنگ ايران زمين مرقوم فرموديد . جاي جان كين تان خالي كه متن فوق العاده شاگرد ترم دومي اش را بخواند و بداند !
راستي در اين وصلت فرخنده شما و شاهبانو ، چيزي خصوصي و شخصي باقي مانده است ؟ شاهان هم حتي ، به گواهي شرح حال نويسانشان ، همسر و مطالب مربوط به زناشوئي شان را حرمت مي گذاشته اند خصوصي مي انگاشته اند !.......شاه هم شاه هاي قديم !
«تازه شش ماه است خانواده در كار آمده و شديدا جديدالتزويج ايد ..و هنوز هيچ نشده چو بيد برسر ايكان و هر چيز ديگر شروع به لرزيدن فرموده ايد ! نميدانم اگر نسل پيش از شما هم اينگونه مصلحت انديشي مي كرد و پس پشت سنگرك كوچك نان و عيال چرتكه ( پس مسؤ و ليت زن و زندگي چه مي شود ؟) مي انداخت ، الان كجا بوديم و بوديد ! په هه !
بنويسيد...بنويسيد ...،!!! حضرت بانوئي كه در اكنون جهان ، هنوز نام و اعتبار از آقا يتان مي گيريد !!! كه بدون سلطاني خود خوانده ايشان ، نشاني از بانوئي !! شما نيز در گيتي نمي بود !! باري ، بنويسيد و بنويسيد .... مبادا بشريت از فيض اطلاع لحظه دقيق اسباب كشي شما و يا طعم مرغ دستپخت آقا تان بي خبر بماند و نادان بميرد ! آقاتان كه رو خواني تكليف دانشگاهي اش را ، سخنراني !!!!! مي نامد . و مي داند و همه چيز را مي داند و همه كس را مي شناسد و از زير و بالاي همه چيزي با خبر است و خط جن مي خواند و اين اواخر ، فسوس الشكم به وجه عمل دركار مي آورد و در كارنامه .!
بيله ديگ ..بيله چغندر ...آقاتان جان كين مي فروشد و اعتبار او را دستمليه مي كند و شما آنچه را كه هنوز نشده ايد و قرار است بشويد...بنويسيد و.ما را از ساير مقامات و رتبه هاي ورزشي و علمي بي خبر مگذاريد ....خوابنما شدن هاي مختلفه را نيز به سمع قبول اصغاء خواهيم كرد .اصل آن است كه در تلاطم مگالونوميا ي مزمن شاهانه و شاهبانوانه..، حسن نداشته را سودا كنيد و....»
(مراجعه کنيد به تنها نظر . . .)
در واپسين لحظات هم حضرت آقا / سرکار خانم، کار را از تضارب آرا به مضروب کردن میخواهند بکشانند که همه چيز را بر ذمه و گردن خودمان انداختهاند. يعنی هر چه ديديد از چشم خودتان ديديد؟! قضاوت ميزان علم و فضل اين سلطان عرصهی بلاغت و شير غران ميدان فصاحت و پهلوان پهنهی نقد و عقلانيت بر عهدهی خوانندگان!